خرید بک لینک
روز.ن : امروز اولین جلسه کلاسمون بود ^-^ البته پنج تا کلا بیشتر نیست خعیلی خوب بود اما برای روز اول زیادی سنگین بود بی تربیتا یک ساعت کامل درس دادن :دی ولی خدایی انتظار چنین دبیرای خوبیو نداشتم ! و چیزی ک خیلی خوشحالم کرد این بود ک دبیر ریاضیمون دبیر فرزانگان 1 هم هست ^-^ چ.ن : همه بچه ها انقد لجباز و بیشعورن یا این یکی فقد اینجوریه؟ حقوق خونوادشون پونصد تومن در ماهه ، بعد ی وامی بهشون افتاده این پسره هم رفته موتورشو س تومن فروخته، گیر ک من ماشین میخام باباعه گفته تو هنوز گواهینامه نداری ، سربازم هستی حالا حالا نمیتونی بگیری بزار بعدن اینم بعد از کلی دعوا و مرافه (درست نوشتم؟ ) گفته باشه صب رفته ی موتور خریده 9میلیون ، عصرش تصادف کرده ، هم پاش شکسته ،هم موتورش داغون شده :| خدایی بچ

برچسب: خداروشکر, نویسنده: آریا پورعلی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:49

ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝﺩﻝ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ...ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢﻏﻢ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ...ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞﺍﻭ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ...ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮﺗﻮ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ...ﻣﻦ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭﺍﻭ ﺧﻨﺪه ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ...

برچسب: نویسنده: آریا پورعلی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:49

میگما!من یه هف هش ماه پیش ازمریم رمز وبلاگشوخواسته بودم

باگوشی مستر بابا اومدم تومدیریت وبلاگش وایناها

امروزم اومدم باگوشی باباجان بروم اندروبلاگ خودم

که نگو رمز اینجا ذخیره شده

خلاصه که الان حساااااابی بهممم خوش میگذره

برچسب: نویسنده: آریا پورعلی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:49

فﮑﺮ ﮐﻦ ﺩﺭ ﺍﻭﺍﺳﻂ شهریور ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥﮐﺎﻓﻪ ﺍﯼ ﺩﻧﺞ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻨﻮﺷﯽ ... ﯾﺎ ﺭﻭﯼ ﺻﻔﺤﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﻫﻤﺮﺍﻫﺖ ﭼﻬﺮﻩ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍﯾﺶﺁﺭﺍﻣﺖ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ : « ﮐﺠﺎﯾﯽ ﻣﺎﺩﺭ؟ ﻏﺪﺍ ﺧﻮﺭﺩﯼ؟ » ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ؛ ﺩﯾﺪﻥ ﯾﮏ ﻓﯿﻠﻢ ﺧﻮﺏ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺑﺤﺚﺑﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺗﻮ ﺍﻧﺪ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﻔﺮ ... ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺴﺘﻦ ﯾﮏ ﭼﻤﺪﺍﻥ ﺑﺎ ﺫﻭﻕ ... ﯾﻌﻨﯽ ﮐﺎﺳﻪ ﺁﺑﯽ ﮐﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺕ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﮏ ﺟﻤﻊ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺮﺷﺎﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺣﺲ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﯽ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ... ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻧﮓ ﺩﺭ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ﭘﺪﺭﺕ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﭼﻬﺮﻩ ﯼﺧﺴﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺁﻥ ﺳﺒﯿﻞ ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ، ﺳﻼﻣﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﺍﺏﺑﮕﻮﯾﺪ ...ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ، ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ، ﺻﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑ

برچسب: نویسنده: آریا پورعلی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:49

دخترکم سه سالش بود، یا چهار سال. تازه عقل رس شده بود؛ آنقدری که بفهمد گلو درد و بیمارستان و روپوش سفید و دکتر و پرستار، آخرش به آمپول ختم میشود قطعا؛ که شد. گفتم: «عزیزکم! آمپول درد داره، گریه هم داره، باید هم بهت بزنن. اگه دلت خواست یه کم گریه کن.» اینها را در حالی میگفتم و اشک تازه راهافتادهی چشمش را پاک میکردم که پسرکی هفت، هشت ساله داشت توی اتاق تزریقات نعره میکشید و بالاتر از صدای او، صدای پدر و مادرش به گوش میرسید که به اصرار میگفتند: آمپول که درد ندارد پسرم، تو بزرگ شدی، مردهای بزرگ که گریه نمیکنند. رفتیم و دخترکم آمپولش را زد و گریهاش را کرد و به در بیمارستان نرسیده، گریهاش تمام شد. رفتنی سرش را با یک نگاه عاقل اندر سفیهی برگردانده بود سمت پسرک که بغل ماد

برچسب: نویسنده: آریا پورعلی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:49

صفحه بندی